جعفر شهرى باف
315
طهران قديم ( فارسى )
دم موتمان قبول بكنيم . اينها بود شرح ناقصى از قمر به اميد آن كه مطلعين محترم آن را تكميل بكنند و احوال جانگداز زير كه از پيرى او ميآيد : شبى به دعوت دوستى كه خود او نيز گفتنىاى دارد به كافهاى در خيابان سى مترى بنام ( كافهء شكوفه نو ) رفتيم . كافه رستوران مشهور بزرگى به مديريت شخصى بنام حجازى كه ميگفتند غلامرضا پهلوى هم در آن كافه سهم مشاركتى دارد « 28 » . دليل قبول دعوتم آن بود كه گفته بود در آن قمر براى شبى نيم ساعت با سى تومان اجرت اجير شده ميخواستم ديدار بيست و اندى سال پيش را از او تازه بكنم . ساعت يازده شب بود كه قمر به روى صحنه آمده با تواضع بىرمقى به حاضران و اشاره به دستهء اركست كنار صحنه شروع به كار نمود . طبق معمول خود تصنيفى در ابتدا خواند و آوازى بعد از آن و تكرار تصنيفش كه پس از آوازش نموده ، سرى به علامت اتمام و تشكر از ابراز احساسات تماشاچيان كه تنها قليلى از سالخوردگان برايش دست زدند فرو آورده صحنه را پشت سر گذاشت . اين كافه از گرانترين و مشغولكنندهترين اماكن شبگذرانى بود و براى آن بهترين هنرمندان از طبقات مختلف دعوت ميشدند كه قمر هم يكى از آنها معلوم و با قرارداد سه ماهه براى شبى نيمساعت دعوت شده بود . به جهت ريخت و پاشى كه ميزبان من در آن كافه داشت برايمان جايى در جلو صحنه نگه داشته شده بود . قمرى كه آن شب ديدم ، با قمر بيست سال پيش از آن فرق كرده بود ! قمر آن قمر فرشته لقا و مرغ خوش الحان گذشته نبود ، حتى صورت چهره و اندام و
--> ( 28 ) . شاهزادگانى يكان يكان از زن و مرد كه با هر محل و مكان نان و آبدار بسان اعراب بدوى زمان سابق حجاز كه با افكندن موشى در ديگ غذاى زائران ، با گفتن ( حاجى ما هم شريك ) متصرف آن ميگشتند شريك ميشدند چنانچه نبود كارخانهاى كه بخواهد تأسيس و بنيانى سرپا شده ، آنها خود را شريك بدون سرمايهء آن نقبولانده ، تا چهل و پنجاه و گاهى زيادتر درصد آن بنام خود به ثبت نرسانند و نبود كارى هر چند بدنام و خفيف كه بدون پذيرفتن سهمى از منافع آن بشود به ثمر رسيده فعال بشود ، حتى صادر و وارد كردن هندوانه ، خربزه و نخود و لوبيا و معاملات مواد مخدر كه تا بيش از هشتاد درصد سودشان بايد به آنها تحويل نشود .